و شاید آخرین پست.
از صبح تا به حال لب به غذا نزدم . تصور از دست دادن اينجا برايم وحشت زاست. اما تاوان حماقت سنگين است.و خواه ناخواه بايد آن را پرداخت . ياسر امروز نصيحتم مي كرد كه بچه بازي را كنار بگذارم . اما حرف قشنگي هم زد:بايد جلوي حماقت هاي نكرده را گرفت.پست ها را مي شمارم . هنوز ازتعداد انگشتان دستم تجاوزنكرده است.باورم نمي شود كه دارم چه مي كنم. دلم پردرد است.ديشب تصور اين را هم كه امشب چنين چيزي بنويسم نمي كردم. چقدر احمق بودم . چه ساده لوحانه مي خواستم تمام خاطراتم را اينجا بنويسم.چه راحت به دست ديگران نقطه ضعف دادم . بيرون از اين دنياي مجازي ...اينجا دردنياي واقعيت چيز ديگري مي گذرد. من از مسخره شدن نمي هراسم كه استهزاء شدن توسط ديگران را بارها تجربه كردم ...اما از مضحكه شدن و لوث شدن چيزهايي كه به آنها دلبسته ام متنفرم . اين نوع استهزاء برايم سخت و تحمل نكردني است.شايداين يك ساعت تاخير ورود به شركت تنها تلنگري به من بود كه هاي ببين توي مغز اينها كه همه رفقاي تو هستند در مورد تو چه مي گذرد . چرا نتوانستم امروز وقتي كه آقاي ... گفت عوض چرند نوشتن به كارهاي شركت برس انكاركنم كه اين نوشته ها و وبلاگ متعلق به من نيست ... مگر جز اين است كه من اينجا سازدهني هستم نه ماني ؟ اما چطور مي توان چيزي را كه با تمام وجود دوست داري انكار كني؟ من امروز درماندم . امروز در جواب او كه بحث تاخير را به اينجا و به اين دنياي مجازي كشيد در ماندم. من امروز زير نگاههايي كه خشمشان از چيز ديگري غير از تاخير و اين دستنوشته ها بود له شدم. امروز اين دستنوشته بارها و بارها به دليل گناهان نكرده به لجن كشيده شد. امروز من متهم شدم به ... . بگذريم . امين ( چه اسم با مسمايي ! امانتدار) تو امروز ريشه اعتماد را در من خشكاندي . لو دادن آدرس اينجا به رييس شركت كه گمانم با هم جان در قالبيد براي چه بود؟انتقام جويي ؟ چه زود يادت رفت چه كسي گند كاريهاي هر روزت را ماست مالي مي كرد؟ دلخوري تو و اين آقا از اين است كه چرا نميتوانيد مثل سابق زير آبي برويد. چرا نمي توانيد پروژه دست دوم تحويل مردم بدهيد .درست گفتم؟ بله چون اين من بودم كه در اين شش ماه ماست را از مو بيرون مي كشيدم و جلويتان ايستادم. اما چرا بحث را به اينجا كشاندي ؟ اين جا را چرا به گند كشيدي؟ نگاه كن هنوز ده روز كامل نشده . خوب نقطه ضعفي را انتخاب كردي . آفرين بر هوشت !از مبارزه رودررو مي ترسي ؟ اينقدر ضعيف بودي و من نميدانستم! اينجا تنها جايي بود كه به من آرامش مي داد . تنها جايي بودكه از ته دل ميخنديدم . تنها جايي بود كه تمام روز را منتظر مي شدم تا به آن سر بزنم ، حتي سه چهار روزي كه به سختي مريض بودم براي اينجا مطلب مي نوشتم . چون عاشق اينجا شده بودم چون اينجا خانه دوم من شده بود.مني كه هميشه خواننده بودم .اينبار در اينجا خوانده شدم . اما افسوس...
با به گند كشيدن اينجا حس انتقامجويي ات خفه شد؟ احساس سبكي كردي؟
اما ساز دهني امروز مرد. و اينجا هم مقبره اش شد. و ديگر هيچوقت زنده نخواهد شد. اگر امشب آمدم و اين مطلب را نوشتم فقط به خاطردوستاني بود كه در اين چند روز كوتاه با وجودشان و پيامهايشان دلگرم بودم.
چه حر فهايي داشتم و نگفتم . چه تصورات ابلهانه اي ! وبلاگي كه سه چهار ساله شود!
ساز دهني اگر چه اينجا مرد . اما شايد در گوشه ديگري از اين وبلاگستان دوباره رشد كند. اما اين بار محتاط تر و عاقلانه تر قدم خواهد برداشت و ديگر ساز دهني نخواهد بود. اوهمه دوستان اين دوران كوتاه را دوست دارد و تا عمر دارد خاطرات و پيام هاي آنها را از ياد نخواهد برد و قلبش با ياد آنها گرم خواهد شد.
ساز دهني دلش براي همه تنگ خواهد شد و به همه آنها مثل سابق سر خواهد زد . اما نوشتن در اينجا نه... و شايد ...
كساني كه ساز دهني را در درهم ببر در اين مدت كوتاه شناخته اند حلالش كنند اگر جايي نا خواسته كسي را رنجانده...
صداي معين وبلاگ حامد چقدر غمگين مي خواند. ديگر بيش از نمي توانم ادامه دهم . يقه پيراهنم خيس شده . درد گلويم دوباره برگشته .اينجا را تار ميبينم . اين كلمات در هم شده اند . بايد بلند شوم ... بايد خجالت بكشم... مرد که گریه نمی کند...
مانی.ب(ساز دهنی)