تبليغاتX
درهم ببر!

درهم ببر!

و شاید آخرین پست.

از صبح تا به حال لب به غذا نزدم  . تصور از دست دادن اينجا برايم وحشت زاست. اما تاوان حماقت سنگين است.و خواه ناخواه بايد آن را پرداخت .  ياسر امروز نصيحتم مي كرد كه بچه بازي را كنار بگذارم . اما حرف قشنگي هم زد:بايد جلوي حماقت هاي نكرده را گرفت.پست ها را مي شمارم . هنوز ازتعداد انگشتان دستم تجاوزنكرده است.باورم نمي شود كه  دارم چه مي كنم. دلم پردرد است.ديشب تصور اين را هم كه امشب چنين چيزي بنويسم نمي كردم. چقدر احمق بودم . چه ساده لوحانه مي خواستم تمام خاطراتم را اينجا بنويسم.چه راحت به دست ديگران نقطه ضعف دادم . بيرون از اين دنياي مجازي ...اينجا دردنياي واقعيت چيز ديگري مي گذرد. من از مسخره شدن نمي هراسم كه استهزاء شدن توسط ديگران را بارها تجربه كردم ...اما از مضحكه شدن و لوث شدن چيزهايي كه به آنها دلبسته ام متنفرم .  اين نوع استهزاء برايم سخت و تحمل نكردني است.شايداين يك ساعت تاخير ورود به شركت تنها تلنگري به من بود كه هاي ببين توي مغز اينها كه همه رفقاي تو هستند در مورد تو چه مي گذرد . چرا نتوانستم  امروز وقتي كه آقاي ... گفت عوض چرند نوشتن به كارهاي شركت برس  انكاركنم كه اين نوشته ها و وبلاگ متعلق به من نيست ... مگر جز اين است كه من اينجا سازدهني هستم نه ماني ؟ اما چطور مي توان  چيزي را كه با تمام وجود دوست داري انكار كني؟ من امروز درماندم . امروز در جواب او كه بحث تاخير را به اينجا و به اين دنياي مجازي كشيد در ماندم. من امروز زير نگاههايي كه خشمشان از چيز ديگري غير از تاخير و اين دستنوشته ها بود له شدم. امروز اين دستنوشته بارها و بارها   به دليل گناهان نكرده  به لجن كشيده شد. امروز من متهم شدم به ... . بگذريم . امين ( چه اسم با مسمايي ! امانتدار) تو امروز ريشه اعتماد را در من خشكاندي . لو دادن آدرس اينجا به رييس شركت كه گمانم با هم جان در قالبيد براي چه بود؟انتقام جويي ؟  چه زود يادت رفت چه كسي گند كاريهاي هر روزت را ماست مالي مي كرد؟ دلخوري تو و اين آقا از اين است كه چرا نميتوانيد مثل سابق زير آبي برويد. چرا نمي توانيد پروژه دست دوم تحويل مردم بدهيد .درست گفتم؟ بله چون اين من بودم كه در اين شش ماه ماست را از مو بيرون مي كشيدم و جلويتان ايستادم. اما چرا بحث را به اينجا كشاندي ؟ اين جا را چرا به گند كشيدي؟ نگاه كن هنوز ده روز كامل نشده . خوب نقطه ضعفي را انتخاب كردي . آفرين بر هوشت !از مبارزه رودررو مي ترسي ؟ اينقدر ضعيف بودي و من نميدانستم! اينجا تنها جايي بود كه به من آرامش مي داد . تنها جايي بودكه از ته دل ميخنديدم . تنها جايي بود كه تمام روز را منتظر مي شدم تا به آن سر بزنم ، حتي سه چهار روزي كه به سختي مريض بودم براي اينجا مطلب مي نوشتم . چون عاشق اينجا شده بودم چون اينجا خانه دوم من شده بود.مني كه هميشه خواننده بودم .اينبار در اينجا خوانده شدم . اما افسوس...

با به گند كشيدن اينجا حس انتقامجويي ات خفه شد؟ احساس سبكي كردي؟

اما ساز دهني  امروز مرد. و اينجا هم مقبره اش شد. و ديگر هيچوقت زنده نخواهد شد. اگر امشب آمدم و اين مطلب را نوشتم فقط به خاطردوستاني بود كه در اين چند روز كوتاه  با وجودشان و پيامهايشان دلگرم بودم.

چه حر فهايي داشتم و نگفتم . چه تصورات ابلهانه اي ! وبلاگي كه سه چهار ساله شود!

  ساز دهني اگر چه اينجا مرد . اما  شايد در گوشه ديگري از اين وبلاگستان دوباره رشد كند. اما اين بار محتاط تر و عاقلانه تر قدم خواهد برداشت و ديگر ساز دهني نخواهد بود. اوهمه دوستان اين دوران كوتاه را دوست دارد و تا عمر دارد خاطرات و پيام هاي آنها را از ياد نخواهد برد و قلبش با ياد آنها گرم خواهد شد.

ساز دهني دلش براي همه تنگ خواهد شد و به همه آنها مثل سابق سر خواهد زد . اما نوشتن در اينجا نه... و شايد ...

كساني كه ساز دهني را در درهم ببر در اين مدت كوتاه شناخته اند  حلالش كنند اگر جايي نا خواسته كسي را رنجانده...

 

صداي معين وبلاگ حامد چقدر غمگين مي خواند. ديگر بيش از نمي توانم ادامه دهم . يقه پيراهنم خيس شده . درد گلويم دوباره برگشته .اينجا را تار ميبينم . اين كلمات در هم شده اند .  بايد بلند شوم ... بايد خجالت بكشم... مرد که گریه نمی کند...

مانی.ب(ساز دهنی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1384ساعت 21:2  توسط ساز دهنی  | 

پست دهم!

 

 اينجا سرزمين من است...

اينجا همه شادند...

دختران سرزمين من به جرز ديوار هم ميخندند . آنها خيلي شادند چون به من هم ميخندند.

اينجا مهندسين در دانشگاه جادوگري مي خوانند.

اينجا همان مهندسين جادوگر معجزه ميكنند.

اينجا با دو عدد چوب كبريت و كمي تف (به ضم ت بخوانيد)  و يكي دو عدد لِگو آسمان خراش مي سازند.

اينجا ديويد كاپرفيلدهاي از جان گذشته زيادند و در همان آپارتمان هاي جادويي مشغول گذران زندگي هستند و اصلا هم مثل كاپرفيلد ادعا ندارند.

اينجا مي شود با پنج هزار تومان بدمزه ترين ساندويچ دنيا را خورد.( كجاي دنيا همچين شاهكاري دارد؟)

اينجا وقت طلاست. چون اينجا نمايشگاه كتاب دارد.

اينجا نمايشگاه كتاب ساعت 10 شروع به كار مي كند . اينجا نمايشگاه كتاب طي فرايند هاي پيچيده اي مبدل به نمايشگاه مواد غذايي مي شود.

اينجا همه جيب بري بلدند ؛ اما هيچ كس دزدي نمي كند. چون اصولا دزدي كار زشتي است.

اينجا همه به هم احترام ميگذارند. اينجا مغازه دار سر كوچه بيشتر از همه به من احترام ميگذارد.

اينجا همه رييسند . اما اگر همه رييسند پس رييس من چه كاره بيده؟

اينجا هيچ كس پاپوش نميدوزد .  اينجا تنها پوشاكي كه دوخته نميشود همين است . كه اگر دوخته مي شد قطعا دختران سرزمين من از پوشيدن آن هم دريغ نميكردند!

اينجا سرزمين من است.

سرزمين من بچه ندارد. بچه هاي سرزمين من زود بزرگ مي شوند !آنها در دو سالگي به اندازه يك آدم چهل ساله از تمام زواياي زندگي مطلع اند و اصلا هم به روي مبارك نمي آورند!

اينجا سرزمين من است.

 و مهمتر از همه سرزمين من اعجوبه اي مثل من دارد... ( پايان اپيزود اول)

پي نوشت:

1 –  ... ؟ ...!  ... بله؟  ... فهميدم . ... . بعدا حالت را جا مي آورم... .

2 – يك نفر پسورد و يوزر نيم من را ميداند و حدود 5 ساعت كارتم را بالا كشيده و شماره تلفنش هم توي سايت سرور هست .نمي دانم چيكار كنم ؟ زنگ بزنم به اين شماره بگم شما كي هستي و براي چي منو هكيدي؟ موندم چيكارش كنم!!!!!

---   محمد:  اول اینو بگم که من اسمترو نیمدونم یعنی هنوز نگفتی
دوم اینکه اهل کجای ؟

--- ببين هنوز چاي نخورده پسر خاله شدي ها ! من اسمم همان ساز دهني است .اما اگر منظورت همان اسم شناسنامه اي است  من م . ب هستم . حالا بگرد و پيدام كن.

+ اما اينكه اهل كجا هستم بحث كارشناسي مفصلي مي طلبد . چون هنوز خودم هم نفهميدم كجايي هستم! + من يك ريشه ترك هم دارم كه مانع از اين مي شود كه ميان كوه  را ميانكوه بنويسم نه ميان كوه!

---  حامد 9537:  خط هاي اول نشون ميده كه اونجا اصفهانه.
خط هاي بعدي نشون ميده كه تو اروپا و آفريقا و آمريكا و آسيا رو همزمان با هم هستي
خط بعدي كه مربوط به پنجول به جاي ناخن هست، استغفرالله بيشتر شبيه باغ وحشه :(

---  به تجزيه و تحليلت ادامه بده از و همه اين موقعيت هاي جغرافياي كه اينقدر هوشمندانه  به آنها دست يافتي برايند بگير ( البته اگه جمع برداري  بلد باشي) و يك سري تحقيقات ديگر هم به آنها اضافه كن و بعد موقعيت دقيق جغرافيايي من را چه از لحاظ طول جغرافيايي و چه از لحاظ عرض جغرافيايي بدست بياور و به من هم بگو فعلا در چه گورستاني به سر مي برم.؟!! ( اگر جي پي اس هم خواستي در خدمتيم).

 ---  حامد 9537: تنهايي رفتي ميلاد نور، انداختنت بيرون‌؟‌ :))

--- ايندفعه سعي ميكنيم با شما مشرف شويم كه اردنگي نخوريم چون تو ظاهرا واردي  كه چه كار بايد كرد! (البته دو بدو )

+ اين كف مترو كه گفتي همچين آينه آينه هم نيست ها ! مگر اين كه چشم هاي تو تيز باشند!

---  اله:  اولش که داشتم می خوندم این پستتون رو گفتم عجب سر زمینیه بابا
خوش به حالش

--- صد البته كه خوش به حالمان است . سرزمين به اين ماهي . ديگر چه مي خواهم! پس به چشم شما هم آشنا آمد ؟ يعني ....؟

---  فائزه : خیلی باحال بود .

-- :چي با حال بود ؟ سرزمين من يا توصيفاتش ؟ زود موضعت را مشخص كن!

+ خوش آمديد + از كجا بيامديد به اينجا ؟

--- هيو جان دستت طلا ! يعني كامنتت طلا! مشكل حل شد.

 

(مادر يكي از بهترين دوستانم به سختي مريض است . از همه دوستان التماس دعا دارم براي شفايش
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1384ساعت 22:2  توسط ساز دهنی  | 

پست نهم!

 

 

  

 اينجا سرزمين من است.

سرزمين من زيباست.

آدم هاي سرزمين من هم زيبا هستند!

اينجا همه صرفه جويي مي كنند.  

اينجا هيچ كس به خودش اجازه نميدهد كه براي تهيه لباس بيشتر از   پنجاه سانتي متر پارچه اسراف كند.

اينجا همه كش مي پوشند.(به نظرم اين هم جزيي از موارد صرفه جويي است خوب حتما انواع ديگر پارچه گرانترند!)

اينجا همه از نوزادي تا سن بيست و هفت هشت سالگي فقط يك دست لباس دارند كه در همان يك دست  رشد مي كنند  و بزرگ ميشوند و دم هم نميزنند .براي همين هم هست كه لباس هايشان برايشان اندازه نيست! ( اين هم يك مورد ديگر از موارد مقتصد بودن آدم هاي سرزمين من!)

اينجا در سرزمين من همه با هم  آنقدر تفاهم دارند كه با هم همرنگند . و هر از چند گاهي  همزمان با هم رنگ عوض مي كنند ! مثلا يك مدت همه سفيدنديك مدت همه  سبزند ... و بتازگي  هم مدتي است كه همه صورتي اند . (من از اين همه تفاهم و يك رنگي آدم هاي سرزمينم احساس غرور مي كنم!)

مو هاي آدم هاي سرزمين من رنگهاي عجيبي دارند و از قرمز و طلايي تا بنفش و  سرخابي و نيلي و گاهي هم رنگين كماني در تغيير اند . اينجا نژادهاي عجيبي از سرخ پوست تا زرد پوست و سفيد پوست و حتي سياه پوست در كمال صلح با هم زندگي ميكنند!

اينجا در سرزمين من همه شلوار ها آب رفته و تا حد زانو بالا آمده . واز آن طرف جوراب ها هم آب رفته و تا حد انگشتان پايين آمده و در مواردي هم به نيستي گراييده!

اينجا همه به جاي ناخن پنجول دارند . و چقدر خوب است كه همه آدم هاي سرزمين من مسلح به سلاحي اين چنين  كارا هستند.

اينجا در سرزمين من همه عاشق و معشوقند و اين نمايش شكوهمند را ( كه به گمانم همان تكرار فيلم هاي ماهواره اي شب پيش است) براي همگان با كمال ميل اجرا ميكنند ! و در اين راه از هم پيشي ميگيرند چون هر كسي اين نمايش را با شكوه تر اجرا كند حتما عاشق تر است !

اينجا يك عده كم در محل كارشان كه همان خم رنگرزي است يك عده زياد را رنگ مي كنند و اين عده زياد هم مشغول رنگرزي ذكوراتند! و ذكورات چه را رنگ ميزنند؟ ( من كه نميدانم!)

اينجا مغازه ها و پاساژهايي هست كه مخصوص متاهلين است و صد البته مجردان را به آن راهي نيست! اين را مي توان تنها با نيم نگاهي به داخل پاساژ دريافت! فقط بايد مراقب بود كه اين نيم نگاه به تحقيق منجر نشود!

اينجا وقتي هوا گرم تر مي شود بايد چشمان را درويشتر كرد !

اينجا چشم به زمين دوختن راه مناسبي براي براي درويش كردن چشم ها نيست!

اينجا سرزمين من است.... اينجا كمبود پارچه بيداد مي كند ... اينجا چشم چراني عمل بسيار قبيحي است . اينجا ... چشمان من درويش است ! اينجا من از حد مجاز گردي صورت فراتر نمي روم...

(ادامه دارد...)

 

 

پي نوشت:

1 -  والا  من ازدست اين پنجره هاي مزاحم يا شب ميميرم يا روز . يكي نيست بگه چه بايد كرد؟

---   غريبه آشنا:     انتظار در دل شبها...
                          همچو مه پریشانم...
                          در سپیده دمان

---  به اينجا خوش آمديد. منت گذاشتيد.

----  پورج :  انگار بهتری... شکر

-- بله بهترم . البته اگر بگذارند ! ( + معذرت !، آخه ما نميدونستيم  كه شما روزنامه نگاري كه به حامد گفتيم ازت غلط املايي بگيره . به هر حال بيخيال حرفهاي ما شو!)

 


--    حامد9537 : حكم اون،‌ 1 سال حبس،‌ هر دوست داشتي بهش اضافه كن. تو حكم دادن ما دموكراسي داريم :)))

--- تا دموكراسي ات خفه ام نكرده  ، نظرت را زودتر عوض كن! گفتم اشد مجازات تو كه داري تخفيف هم  مي دهي !  ( اعمال شاقه هم اگر باشد كه چه بهتر )

+ يه چيز ديگه هم چند روزيه كه مي خوام بهت بگم .اما نه باشه بعد كه فرصتش پيش آمد.

---  هيو: آخه من خودم مسلمان نیستم !

---- تا سوء تفاوت و تفاهم پيش نيامده ، پرونده اين قضيه را ببند.

----   هيو : برای خلاص شدن از پنجره هایی که خود به خود باز می شن ( ! ) (pop up) بهتره ویندوز مدیا سنتر(Media Center) رو نصب کنین که ....

----  به عبارت واضح تر بفر ماييد كه به خاطر كك لحاف كهنه ام را به آتش بكشم!

نخير همين ويندوز santa claus را با همه پنجره هاي مزاحم ترجيح ميدهم! اگر كمك ديگري بلدي بفرما!
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 20:33  توسط ساز دهنی  | 

پست هشتم!

 

كامپيوتر به هم ريخته و سرعتش تا حد يك تراكتور تنزل كرده . اينترنت اكسپلورر  صفحه جديد باز نمي كند. يكي از باند هاي اسپيكر ها هم نفس هاي آخرش را مي كشد.  مودم هم  خراب شده بود و خطاي 692 مي دادو ضد حال مي زد. نيم ساعت با اين مودم سرو كله زدم تا مثل سابق كار كند و از منوي help   بالاخره با طي كردن كلي مرحله موفق شدم تا دوباره اين مودم را راه بيندازم اصلا اين مودم از اول هم ناسازگار بود وهست. اين صفحات مزاحم اينترنتي هم كه دارند مرا تا مرز جنون مي كشند .

به ياد كارهاي نكرده ام ميافتم و نقشه هايي كه هر روز به فردا وعده مي دهمشان.

هي ... چه نقشه ها كه نداشتم .( البته هنوز هم دارم اما عملي كردنش يك جو همت مي خواهد كه من هم ندارم.) ياد بچگي ها بخير ... نه غمي ... نه غصه اي ... جلوي پايمان را ميديدم و بس ... چه آرزوها و خيال هاي احمقانه اي داشتم! مثلا يك موردش اين بود كه آرزو مي كردم كه عمه ام جاي مادرم باشد  چون آن موقع ها هنوز اين عمه ما ازدواج نكرده بود و دل و دماغ سر و كله زدن با ما را داشت . از همه با حوصله تر بودو اينقدر انرژي داشت كه از بازي كردن با ما خم به ابرو نمي آورد.اما حالا بياييد ببينيد با بچه هايش چه ميكند! موقع عصبانيت قيافه اي پيدا مي كند كه ديدني است و من هميشه به اين آرزوي احمقانه آن موقع هايم خنده ام مي گيرد. يا مورد ديگرش اين بود كه يك روز پدر يا مادر معلممان ، مريض در حال موت باشد و معلم ماهم به خاطر مراقبت از او مجبور باشد تا يكي دو هفته سر كلاس نيايد. و ما هم يللي تللي كنيم. ببينيد چي بوديم و چي شديم ...

هي............... هي.................. امان امان .............. هي امان امان...................  (نميدانم با كدام آهنگ جور در مي آيد خواندن اين غزل . خودتان راست و ريستش كنيد)

 

 

پي نوشت:

 

1        -  ساز دهني و آرزوهايش ( كتابي كه در دست چاپ است .خودم مي خواهم با تيراژ 500000000 نسخه اي  دست نويسش كنم تا مشت محكمي باشد بر دهان همه ابر قدرتها كه تكنولوژي دنيا را به تسخير خودشان در آورده اند و از جمله آنها انرژي هسته اي را!) 

2         - هيچ كسي نيست مرا از شر اين پنجره هاي مزاحم خلاص كند . به جان خودم ثواب دارد.

 

--    حامد 9537 :  طرف دختر بود؟؟؟؟؟؟ يه دختر تخم مرغ هاتو شكوند؟؟؟؟؟ واي ي ي ...... چرا نكشتيش؟؟؟؟؟

 --  آخه اين هم سئوال بود كردي؟ خودت بگو چطور تو روز روشن  جلو چشم آن همه آدم مي توانستم مرتكب قتل شوم ؟ نگو ... تو كه خودت واردي چرا  ديگه؟

 

 --  طبق ماده 85 قانون حامد جماعت، اگر دختري به وسايل شخصي شما خدشه اي وارد كند بسته مورد،‌ از 6 ماه تا 3 سال حبس تعزيري دارد :))

---   قربان قوانيت بروم  كه روي همه طرفداران حقوق زنان را سفيد كرد !  با اين تفاصيل حكم اين خانم چيه ؟ ببين مي خواهم در موردش اشد مجازات اعمال بشود و هيچ گونه تخفيف هم در نظر گرفته نشود . بعدا از خجالتت در ميام !

 

--- هيو : برای دک کردن پنجره های مزاحمی که خود به خود باز می شوند می تونین نماز شب بخونین(البته اگه مسلمان هستید)!  

--- هر كسي از اينجا رد مي شود يكي هم بزند توي سر ما . كنتور كه ندارد ، بفرما شما هم يكي بزن . ما اگه مسلمان نباشيم لااقل مسلمان نما كه  هستيم .

--- محمد :وبلاگت یکم بیحاله و نوشته هاش خیلی ریزن والا من اذیت شدم تا خوندمش ولی امید وارم دفعه بعد که up کردی و بهت سر زدم یکم بزرگتر نوشته باشی!

-- از این همه اظهار لطف در شعفم ! چشم از سری های بعد هم سعی می کنیم درشت بنویسیم. بچه های میان کوه هم سلام برسون.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1384ساعت 20:45  توسط ساز دهنی  | 

پست هفتم!

 

هيچ كس چشم اين را ندارد ببيند كه لحظه اي من خوشحال و سر حالم . قصدم اين بودكه وبلاگ را به روز نكنم .اما نشد كه نشد :

امروز در راه بازگشت طوري خوشحال بودم كه حس مي كردم تمام دنيا دارند با نيش هاي باز به من مي خندند و همه آدم هاي دنيا چقدر خوبند كه حاضرم براي تك تكشان صد بار زنده و مرده شوم و هوا امروز

آفتابي است و بلبل ها چه چه مي زنند و خر آواز خوشي دارد و... .و داشتم از اين حس پيچيده خوشي

كه چندي به دارزا نكشيد لذت مي بردم و همزما ن به پديده هاي عجيب و غريبي كه بيرون از تاكسي

در حال رفت و آمد بودند نگاه مي كردم و با خودم مي گفتم كه چقدر خوب كه همه اينقدر ماهند !

 اينقدر در اين حس احمقانه كه قصدش تنها تخدير من بود غرق شده بودم كه  اصلا متوجه تختم مر غهاي نازنيني كه به هزار اميد و آرزو و با انواع و اقسام نقشه هاي از پيش تعيين شده خريده بودم نبودم!

نمي توانيد تصور كنيد من كه از اين حس خوشي در آستانه انفجار بودم چطور با صداي دردناك و فجيع

شكستن تخم مرغ هاي نازنينم  از عالم هپروت به اين دنيا پرت شدم!

پرت شدنم از عالم هپروت به درك ! كه در طرف ديگر قضيه مواجه شدم با دخترك نفرت انگيزي

كه قاتل تخم مرغ هايم بود و همچنان كه از ديدن  قيافه غضنفري من كه با حالتي از خشم و نفرت

درهم شده بود داشت خودش را از روي تخم مرغ هاي از دست رفته ام كنار مي كشيد و همانطوركه سعي مي كرد خنده هاي موذيانه اش را كه با قاه قاه بقل دستي اش مخلوط شده بود از ديد خشن من پنهان كند  گفت : ب... . كه ناگهان صداي ديلينگ ديلينگ موبايل مباركش كه هزار جور جانور عجيب غريب را از آن آويزان كرده بود به صدا در آمد  . اين  عجوزه هم با بي ادبي تمام ماجرا را به طرز با نمكي

و با يك من  پياز داغ تحويل مادرش داد .به گمانم مادرش هم براي نشان دادن سطح بالاي فكريشان

 به دخترك لوس و بي مزه و وارفته اش پيشنهاد كرده بود عوض يك كلمه معذرت خواهي خشك و خالي

  به من خسارت بپردازد . اين دخترك هم نه بر داشت نه گذاشت يك هزاري كهنه از كيفش بيرون كشيد

و روبرويم گرفت . بعد هم منتظر شد  من ( كه نمي دانم كجايم شبيه پپه ها است) آن را از دستش بقاپم!

از عصبانيتم هيچ نگوييد كه اصلا غير قابل توصيف است و خودش به تنهايي مثنوي صد من كاغذ مي شود.فقط اين را بدانيد كه از شدت  عصبانيت نرسيده به مقصد از تاكسي پياده شدم و كلهم راه را بر

عالم و آدم از گنجشك و بلبل و خر گرفته تا همه  تحفه هاي عجوزه اي مثل او و پدر و مادرشان 

لعن و نفرين فرستادم و بر در و ديوار و درخت فوت كردم . حالا هم دارم فكر مي كنم پرهيز

غذايي به درك !اينقدر نيمرو همراه با آهك خواهم خورد كه جان به جان آفرين تسليم كنم.

فقط آرزو دارم كه اين عجوزه را يك بار ديگر ببينم . نقشه هايي برايش كشيده ام كه مرغان هوا به حالش خواهند گريست ! : ( سه ماه تمام متهم به خوردن نيمرو و گفتن جمله غلط كردم بعد از 

بلعيدن هر لقمه  +  شستن يك كود لباس  كه به سس  چسبناك تخم مرغ آغشته اند.)

 

پي نوشت:

 

1 – خبر هاي وارده حاكي از اين است كه زلزله جان هنوز در قيد حياتند.

 

-         پورج : حمام هم این جور مواقع ثواب است.

-         نميدانم از كجا شصتت خبر دار شده كه چهاري روز بود حمام نرفته بودم ! وبعد از خواندن كامنتت

غيرتم گل كرد و رفتم.(حس ششم داري؟)

 

-         حامد 9537 : والا يه دفعه يكي سرما خورد، دو روز بعدش مرد.
حالا تو رو نمي دونم‌:) مهره مار هم بگرد پيدا مي كني، همون دور و ورا گذاشتمش
كار من فقط سوتي گيريه :))

-         نخير جانم ! من تا حالا صد دفعه سر ما خوردم و نمردم يك دفعه كه ديگر جاي خود دارد!( البته اگر قصدتت تبليغ براي تورت هست قضيه چيز ديگري است كه در اين مورد هم سعي ميكنم چهار شنبه شب سر ما بخورم كه اگر دو روز بعدش هم مردم تورت تعطيل باشدو مجبور نشوم با تو يكي سفر كنم!ملتفت كه هستي؟)

+  به مهره مارت جهت حساب بردن ديگران از اين جانب به شدت محتاجم . اگر خودت لطف كني

يك دنيا ممنون! و گرنه قطعا مي دزدمش!

+ بر شكاكش لعنت كه تو كاري هم جز سوتي گيري از ديگران داشته باشي!

 

- خط خطي: راستی اگه اینجا گل لقد میکردی هم جالب بودا ا ا!
حالا چرا سرما میخوری؟!!

 

-          خوب ما كه جاي ديگر گل لگد مي كينم چرا اينجا نكنيم! البته بگم كه براي صرفه جويي در مصرف آب و همچنين جلوگيري از عمل قبيح اسراف سعي ميكنم اولين خاك را با تخم مرغ گل بگيرم و بعد به لگد كردنش بپردازم!

  -  سئوال دومت زيادي فلسفي است پروفسور. الحق كه در جوابش ماندم!

+++ راستی کسی از دوستان می داند که باید برای دک کردن پنجره های مزاحمی که خود به خود باز می شوند چه باید کرد؟ اگر کمک کنید یک دنیا ممنون !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1384ساعت 10:4  توسط ساز دهنی  | 

پست ششم !

 

اول از همه هشدار بدهم كه باز هم مي خواهم غرغر كنم :

شما را به همه مر ضهاي عالم قسم مي دهم كه بگوييد اگر جاي من بوديد چه مي كرديد.امروز اين  ياسر بي كله به بهانه عيادت ازمن مريض آمد سراغم نگو كه در واقع  قصدش گذران تعطيلاتش بود و بس . در همان ابتدا كه لب به سخن گشود خوب فهميد كه اصلاحال و حوصله و توان حرف زدن ندارم و از حالت افقي خارج بشو نيستم .بنابر اين  براي وقت گذراني و فرار از سكوت رفت سيخ شد پشت كامپيوتر و ولوم اسپيكر را تا درجه آخر طوري كه از صدايش ساكنان آسمان هفتم هم مفيوض شوند  چرخاند و خودش شروع كرد به حال كردن و  يك ذره هم فكر من را نكرد . دو ساعت تمام صداي انكر الاصوات سلنديون را چماق كرده بود و هي پشت هم مي كوبيد بر فرق سرم.  تا اين جا كه به رويم نياوردم كه در واقع اصلا توان مبازره نداشتم بنابراين اگر جنگي هم رخ مي داد قطعا پيروز ميدان او بود .بعد از اين هم با چرب زباني و حقه بازي پسورد و يوزر نيم را از زبانم بيرون كشيد و قسم خورد كه براي سرچ يك مقاله خيلي مهم حتما بايد كانكت شود .من ببو هم مثل هميشه گول اين دروغگو را خوردم و با كمال ميل پسوردم را لو دادم.همچنان كه در حالت افقي در گوشه اي مي ناليدم صداي شليك خنده ها و قاه قاه هاي پي دي پي ياسر را شنيدم . خلاصه اين كه حس كنجكاوي بر اين مرض لاعلاج غلبه كرد كه بروم ببينم اين چه مقاله اي است كه لطيفه هم ضميمه اش شده و نيش اين ياسر زبان نفهم را هنوز نبسته دوباره باز مي كند.  نبوديد ببينيد اين دوست ... من  ( به دليل عفت كلام مرا از گفتن اين يك كلمه معذور كنيد) مقاله كه سرچ نكرده بود هيچ يك راست به سراغ چت روم رفته بود و همزمان داشت با قريب به ششصد نفر چت مي كرد و هر از چند گاهي هم قهقه سر مي داد. من چون ناي بحث نداشتم تنها كاري كه به ذهنم رسيد جدا كردن دو شاخ تلفن از پريز بود كه مقارن شد با داد و فرايد و بد و بيراه گفتن ياسر.اما همين كه آمد به سراغم تا حالم را جا بياورد چشمان كورش بينا شد و حال نامساعد رو به مرگم را ديد و كمي دلش به حالم سوخت كه چرا اينقدر گداخته شدي بچه! تازه آن موقع بود كه يادش آمد براي چه خودش را تلپ كرده است . وقتي هم فهميد كه داروهاي تجويزي اش اصلا حالم را مساعد تر نكرده كمي در فكر فرو رفت و بعد هم تلفني با منصور در مورد بيماري من و علايمش و نحوه و چگونگي در مانش كلي تبادل و البته اظهار اطلاعات كردند . ( در اين ميان احساس موش هاي آزمايشگاهي را كرده بودم كه نه راه پس دارند و نه راه پيش!) باز خدا صفر در دنيا و هيچ در آخرت به اين منصور بدهد كه يك تخته ( نه بيشتر) از ياسر بيشتر دارد و به پيشنهاد او ياسر با يكي از اساتيدشان  تماس گرفت و بعد از كلي خوش و بش و مزه پراني (محظ خود شيريني) شروع به شرح احواالتم كرد و هر از چند گاهي صورتم را به شرق و غرب مي چرخاند و براي او شرح مي داد كه چه مرگم است.و بعدهم  دفتر چه بيمه ام را حسابي خط خطي  و يك مهر هم حرامش كردو مثل برق پريد جهت تهيه اقلام داروهاي سفارشي  و مثل باد همراه با يك پاكت شير و يك عدد ساندويچ و يك نايلون پر از داروهاي مزخرف برگشت. و همانطور كه ظالمانه در حالي كه هيچ اثري از ترحم در نگاهش نبود مثل بت زهر مار كنارم نشست و شير پاكتي بيمزه را به خوردم دادو خودش با لذت ساندويچش را گاز زد و در همين حال به شرح و توصيف مكانيزم هايي كه مرضم را به وجود آورده بودند پرداخت و يكريز دم گوشم وزوز كرد. بعد هم پيروزمندانه آخرين لقمه ساندويچش را  در حالي كه آب از لب و لوچه من آويزان بود و نگاهم به آخرين لقمه بلعيد و عرض فرمود كه حالا فهميدي چه مرگت است؟ و بعدهم ليستي از غذاهاي پرهيزي نوشت كه با اين حساب و با توجه به اين ليست بايد بروم يكراست كپه مرگم را بگذارم و بميرم.

 

خلاصه اين كه هنوز از سردردها و شوك هاي زلزله ديروز خلاص نشده به چنگ اين از خدا بي خبر افتادم .

و جمعه ام هم اينطور گذشت. البته دو سه ساعتي است كه در پي مصرف داروهاي جديد احساس ميكنم كه دوباره به جميع زنده ها خواهم پيوست . و امید به زنده ماندم بیشتر شده!

 

 

پي نوشت :

1 – فكر كنم تير ديروزم به هدف خورده است . جهت اطلاع عرض مي كنم كه از صبح هيچ صدايي مبني بر زنده بودن زلزله به گوشم نخورده . روحش شاد!

2 -  به هيچ پزشكي اعتماد نكنيد و قبل از مراجعه به خود پزشك سعي كنيد از هر گورستاني شده استادش

را بيابيد .

3 – حالا كه كمي توان داد زدن را مثل سابق پيدا كرده ام دا د مي زنم كه آهاي! بني بشري هم اينجا مشغول

نوشتن وبلاگ است نه لگد كردن گل!

حامد 9537 : ؟‌‌‌:)) يدونه بزن تو سر زلزله تا بخنديم :))‌

--- ببين عزيز اين يك مورد كه گفتي مثل اين نيست كه زنگ در خانه مردم را بزني و فلنگ را ببندي!

كه اين زلزله صد تا هم رويش مي گذارد و تحويل مادرش مي دهد و آنوقت من بايد جوابگو باشم يا تو؟

 امااگر پايش هستي به چشم جاي يكي صد تا ميزنم كه بيشتر حال كنيم.

( البته بماند كه ديروز جاي تو را  نگفته هم خالي كردم و حسابي به اعمالش پيچيدم . خيالت تخت! )

 -- از لطف همه دوستان که جمیعا مستجاب الدعوه اند ممنون . ( پورج)

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1384ساعت 15:59  توسط ساز دهنی  | 

+ پست پنجم!

راستی راستی حالم خوب نیست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 16:2  توسط ساز دهنی  | 

پست پنجم!

به گمانم همه دنيا دست به دست هم داده اند تا مرا با يك سرما خوردگي ساده گور به گور كنند.

مثلا امروز مرخصي گرفتم تا كمي استراحت كنم .غافل از اين كه اين اژده هاي بغل دستي از كجا بو كشيده كه من امروز سر كار نرفتم و به مامانش اصرار كرده مرا ببر پيش عمو!

اين خانم ........ هم كه اصلا راضي به شكستن دل بچه ننرش نيست او را برسر من هوار كرد .تصور كنيد من را كه با توجه به عدم تناسب هيكلي بين خودم و اين نيم وجبي در جواب سئوال دور از نزاكتش كه چرا امروز سر كار نرفتي عمو؟ پشت هم لبخند تحويل مادرش مي دهم. حيف كه به دليل عدم تناسب هيكل و البته جهت جلوگيري از متهم شدن به بي ادبي خفه خان گرفتم وگرنه حتما جوابش را  مي دادم  به تو چه؟ كه هنوز رييسم هم جرات پرسيدن همچين سئوالي را پيدا نكرده!

البته بماند كه اين خانم همسايه قطعا چشم داشت كه ببيند در چه وضعيت اسفناكي به سر ميبرم و احتياج به يك نخود استراحت دارم وممكن است كه دردانه اش را هم مبتلا به مرض كنم ... اما گمان كنم ساعاتي استراحت را به همه چيز حتي مريضي اين زلزله ترجيح داد و هر چه كه من چشم و ابرو بالا انداختم كه مريضم و غيره و ذلك اصرار كرد كه رامين من( زلزله 40 ريشتري من البته!)خيلي مقاوم است و به اين زودي ها مريض نمي شود و يك ماسك را هم همراه پسرش حواله كرد كه يا من يا اين زلزله استفاده كنيم جهت عدم انتقال ويروس! خلاصه من از صبح تا حالا دارم تمرين كودكياري ميكنم كه لابد به درد روز مبادا مي خورد!

جالب اينجاست كه با وجود اين همه بي محلي و اردنگي اين زلزله از من دست بر دار نيست وهمين نيم ساعت پيش كه مامان گرامش آمد براي عودت دادنش به پاچه ام چسبيده كه من از عمو جدا بشو نيستم كه نيستم!

مادرش هم از خدا خواسته مدت اين زلزله را تمديد كرد. و باز دوباره همراه با چند عدد شامي به سراغم آمد كه اينها را بدهيد رامين بخورد . نمي داند كه رامين ننرش به اندازه كافي اعصابم را جويده كه احساس گرسنگي نكند . اين بود كه همه شامي ها را در حالي كه زلزله مشغول وارسي سوراخ سمبه ها بود خودم لمباندم و البته يكي را براي خالي نبودن عريضه كنار گذاشتم تا بعدا همراه با نان اضافي بدهم كوفت كند !

 از خوردن اين شامي ها به بعد هم درد گلويم ده برابر شده . (كاش لااقل عقلش مي رسيد و يك كاسه سوپ به همراه زلزله حواله مي كرد كه اينطور حالم دگرگون نشود) (  جهت انتقام ماسك حواله شده را نه خودم استفاده كردم نه به زلزله دادم! تا سخت مثل من مريض شود وديگر هوس برادرزاده من بودن را نكند!)

حالا هم تا تلق و تلوق تايپ اين دردنامه اين اژدهاي خفته را از خواب نپرانده بايد بروم و كد بسته تحويلش بدهم .

درد گلو دارد خفه ام مي كند . اين هم از مرخصي امروزم كه نفله شد.خيال همه جمع كه به هدفشان نزديك تر شدند كه ديگر چيزي از عمرم باقي نمانده.

 

پي نوشت:

ياسر : خودم فردا ميام اون سه تا آمپول ديگه تم رديف ميكنم.خرج اضافه نكن. 

-         نه شير شتر نه ديدار عرب. همان دو بار ويزيتت به اندازه كافي حالم را جا آورد.اما چون هيچ دوست

ندارم كه جوانمرگ شوم پيشنهاد مي كنم هر چه سريعتر خودت اينجا بيايي( كه من اصلا نا ندارم بيايم خدمت!)  من تزريق مزريق سرم نمي شود آمدي كه آمدي وگرنه  محتويات آمپول ها را با يه قلپ آب بالا مي كشم!

 حامد 9537!( فارسي را پاس بداريم) :  روزنوشتي در شهريور ماه مي نويسم در مورد سرما خوردگي، منتظرش باش (تو نوبت اكرانه :))

 

- زحمت نكش كه من تا اون موقع صد تا كفن پوسوندم!! + منم لينك زدم واست.

+++پست دیروز هم پست چهارم بود نه سوم .خودتان درستش کنید دیگر که هیچ حال ندارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 10:3  توسط ساز دهنی  | 

پست سوم!

از ديروز تا همين امروزو همين حالا حالم خراب است نمي دانم كدام از خدا بي خبري اين ويروس سرماخوردگي لعنتي را به خورد من داده. يكريز سرفه و عطسه .و امروز هم اين گلو درد لعنتي كه باعث شد پايم دوباره به مطب ياسر باز شود. (كه كاش پايم مي شكست!  بهتر كه نشدم هيچ لحظه به لحظه بدتر هم مي شوم) با خودم حساب كردم كه مجبور نيستم پول ويزيت بپردازم و خرجم خلاصه مي شود فقط در خريد دارو.امروز اين ياسر نفهم  بعد از اين كه كلي اين چوب بستني ها! را بارها تا ته حلقمم فرو برد و در آورد و بعد از اين كه با چراغش ده بار تا ته گوشم را وارسي كرد... تن ابن سينا و تمام شبه ابن سيناهاي دنيا را توي قبر لرزاند و بعد از كلي تفكر فيلسوفانه رو به من كرد كه شايد سرما خوردي !!! من را تصور كنيد كه با اين گلو درد  چيزي مثل فرياد خروس بر سرش كشيدم  و داد زدم : خودم هم كه اين را ميدانستم !!.اين قدر عصباني شده بودم كه از گوشهايم علاوه بر عفونتهاي سرماخوردگي دود بيرون مي زد.اما او هيچ چيز نگفت و من متعجب شدم كه شايد اين ياسر نيست كه سراغش آمدم كه تا جايي كه من به ياد دارم او اينقدر باادب نبود كه سر دعوايي كنار بكشد.مضاف بر اين كه مثل هميشه پول ويزيتش راكه منشي اش از من گرفته بود چپاند توي جيبم كه ما با هم از اين حرف ها نداريم و چه و چه...( كه البته از اينجا فهميدم كه خودش است ... هر مرگي هست پولكي نيست اين بي مرام!) (فكر كنم طي اين يك سال تاسيس مطبش  تنها مريضش من بودم!كه هميشه هم معاف شدم از پرداخت ويزيت ! نميدانم اين بينوا با چي زنده است؟باهوا؟ )

 اينجا را داشته باشيد تا وقتي كه خسته و مريض و درمانده و در حالي كه در صف انتظار تزريقات بودم

 چشمم افتاد به  دو شيشه قطره استامينوفن نوزادان كه قطعا جز براي انتقام گيري از من آنها را تجويز نكرده بود!! من را بگو كه چه ساده ام و با خودم در موردش فكر كردم كه بالاخره اين ياسر هم به جميع آدميزادان پيوسته و كمي با ادب شده و ديگر با كسي كل كل نمي كند. باز جاي شكرش باقي است كه سر سوزني آدميت در وجود بي وجودش باقي  مانده و چند تا شربت و سه چهاربسته قرص هاي رنگارنگ برايم تجويز كرده

كه  از ظهر به اين ور همراه با اثرات آمپول ها چنان مرا در عالم خلسه فرو برده اند كه حتي ناي پلك زدن

هم ندارم !(كه البته تنها اثري كه داشته اند همين بوده) چه برسد به نوشتن مطلب براي اينجا! به هر حال مي خواهم ازاين به بعد هر وقت مريض شدم به جاي ياسر ( كه قدر ارزن هم از طب چيزي سرش نمي شود!) بروم سراغ حميد و يا منصور ( كه صد البته از ياسر نفهمترند! ) شايدهم به سراغ ساسان  رفتم كه هر چند دامپزشك است اما اينقدري با گاو گوسفند ها و...سر و كار داشته كه كمي هم از آن ها شعور بياموزد و سربه سر يك مريض در حال احتضار نگذارد!( اصلا تقصير خودم است كه دم به دم مريض مي شوم و اينها را از شغل مقدس مگس پراني براي لحظاتي نه چندان كوتاه بيرون مي كشم!نفرين بر خودم!)

 

پي نوشت:

 ---- دوستاني كه اينجا سر ميزنند لطف كنند آدرس وبلاگشان را هم قيد كنند كه هم سردر گم نشوم ! هم شرمنده! (روفا؟)
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 20:41  توسط ساز دهنی  | 

پست سوم!

راستش را بخواهین یه کم مرض وبلاگ نویسی ام فرو کش کرد .آخیش!!

حالا با خیال راحت دکم کنید.

راستی آی ملت! من اینجایم.بابا یه نفر نیست به من بگه باقالی ات به چند من؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 21:16  توسط ساز دهنی  |